<<<===ye kocheye bon bast===>>>
به همهی دوستای خوبم...
خوب من المیرا هستم نویسندهی جدیده وبه دانا جوون...
فکر کنم همتون منو بشناسین...اخه توی خیلی از وب ها نوشتم

برای اولین اپ یه داستان نوشتم که امید وارم خوشتون بیاد
خوش حال میشم اگه اشکال هامو بگین..که توی نوشته های بعدی جبرانشون میکنم![]()
![]()
![]()
راسی از دانا جوون هم ممنونم که منو نویسندهی وبه خوشملش کرد
یه کوچهی بنبست
دستای سردمو بردم جلو....با یه لبخند تلخ گفتم دستام خیلی سردن ......گرمشون میکنی؟
دستاشو نگاه کرد دستای خودش خییلی سرد تر از دستای من بودن ...اما دستامو گرفت
دستام گرمه گرم شدن....چه گرمای خوبی ....دیگه سردم نبود
همون لحظه....بارون اومد .....یه بارون شدید
خودش سردش بود لباسشو داد به من
من گرمم شد اما اون هنوز سردش بود
دستاش داشتن میلرزیدن انگار ترسیده بود
بارون میومد خیلی شدید انگار اسمون دلش گرفته بود
هیچ کس اونجا نبود .....ما بودیم و یه کوچهی خلوت
با یه عالمه قطرهی بارون که داشتن قدم هامون رو میشمردن
دستاشو ول کردمو دویدم طرفه جدول ها ...
من از روی جدول میرفتم ....دوییدو اومد طرفم
دستامو محکم گرفت و با اصبانیت گفت هیچ وقت دستامو ول نکن
اون کوچه به انتها رسید
باورم نمیشد...
یه کوچه ی بنبست
کوچه ای که منو اون ساعت ها بود اروم اروم داشتیم قدم میزدیم بتبست بود
وایییی نه نمیخوام همهی این راهم برگردم
تو هنوز داشتی به دیواره روبهروم مون نگاه میکردی
دستاتو گرفتمو کشیدم...بیا دیگه بیا برگردیم
تو همون طوری داشتی به دیوار نگا میکردی
من با تعجب پرسیدم چیه چی شده مگه؟
چرا اینطوری نگا میکنی؟
چشماش قرمز شده بود گریه اش توی بارون معلوم نمیشد
وایسدم روبروشو اشک هاشو با دستام پاک کردم
دستام و گرفتو بوسید و گفت میترسم...خیلی میترسم
میترسم از اینکه عشق ما هم یه روزی به بنبست برسه
من میخواست وقتی از این کوچه رد شدیم این کوچه رو یه یادگاری از عشقمون بزارم
اما این کوچه بنبسته پس عشق ما هم به بنبست میرسه
با تعجب گفتم چی میگی؟عشق ما هیچ وقت به بنبست نمیرسه
اروم گفتی میرسه
برای اخرین بار لبهامو بوسیدیو گفتی عزیزه دلم تو برگرد
من همین جا میمونم بعد میرم
گفتم نه..باید تا اخرش با هام باشی...پس کی دستامو میگیره نا از روی جدول رد بشم
دستامو گرفتیو گفتی از روی جدول نرو بعد هم گفتی برو
گفتم پس من هم پیشت میمونم.......گفتی تا کی؟
گفتم تا هر وقت تو بمونی
گفتی نه برو.برو عزیزم
با ناراحتی برگشتمو یه راهه طولانیو تنهای شروع کردم
اروم گفتی من با چشمام تا اخره کوچه همراهیت میکنم
خیلی گذشت
رسیدم اول کوچه دیگه نمیدیدمش خیلی دور بود
هنوز بارون میومد
وای لباسش...الان بدون لباس سردش میشه
باید برگردمو لباسشو بدم پس با عجله به طرفه کوچه دوییدم
پس کجاست؟چشمام خیره شد....
باورم نمیشه ...یه بغض بزرگ....یه طوفانه اشک
عشقم توی یه عالمه خون اروم روی زمین خوابیده
زانوهام سست شده بودن ......نمیخواستم ببینم
دوییدم طرفش....هنوز پیشم بود ......داشت گریه میکرد
گرفتمش تو عاغوشم
چرا چرا این کارو کردی چرا تنهام گذاشتی؟
یه تیغ توی دستش بود
اروم گفت عشق ما به بنبست رسید
نمیدونستم چی کار میکنم دیونه شده بودم خدایا کمکم کن
بارون تند تر از قبل میبارید
خیلی خیلی تند تر
تیغ و برداشتم گرفتم دستم
گریه میکردو از من میخواست اینکارو با خودم نکنم
رفتم جلو لباشو بوسیدم
خیلی میسوزید اما نمیخواستم دوباره تنهایی این کوچه رو برگردم
اره راس میگفتی این کوچه بنبسته عشق ما بود
من کنار ه تو با یه دستی که هر لحظه بیشتر درد میکرد خوابیدم
تو دیگه گریه نکردی ما هر دو تامون هم خندیدیم
برای اولین بار توی زندگی واقعا خوش حال بودم
چون زندگیم وقتی تموم شد که دستامو گرفته بودی و کنارم بودی
خوب عسیسای دلم چطور بود؟
بازم میام پیشتون....
فعلا .....بابای
المیرا
![]()

.gif)

.gif)

.gif)
.gif)






































آخه نییدونم بایــد کجا برمـ!همه کلی بلاگ دارن
